جنوب آسیا ؛ منطقه‎گرایی، دولت ملی و مسئله امنیت

پنج شنبه 29 میزان 1395

روزنامه افغانستان / رحیم حمیدی

با فروپاشي شوروي به عنوان يک قطب قدرت نظام جهاني ايالات متحده آمريکا به عنوان تنها ابر قدرت نظام جهاني مطرح شد. با اين حال، ايالات متحده آمريکا قادر به کنترل و حفظ نظام جهاني نبود. با وجود اينکه اروپا از متحد نزديک ايالات متحده آمريکا بوده است با وجود آن براي حفظ نظم جهاني با دشواريهاي مواجه بوده است. اين خلاء باعث شکلگيري منطقهگرايي در مطالعات امنيت بين الملل شد. منطقهگرايي به عنوان الگوي جديد حفظ نظم و امنيت در يک منطقه است.

افغانستان در دو منطقه آسياي جنوبي و آسياي مرکزي قرار مي گيرد. در واقع، افغانستان هم در منطقه آسياي جنوبي و هم در منطقه آسياي مرکزي قرار مي گيرد. اين بدين معني است که ثبات و امنيت و ناامني در هر يک از اين دو منطقه بر وضعيت داخلي افغانستان تأثير مي گذارد.

افغانستان اما، بيش از آن که متأثر از منطقه آسياي مرکزي باشد بيشتر متأثر از منطقه آسياي جنوبي است. از اين جهت، مسئله ثبات، امنيت و بي ثباتي افغانستان بيشتر با منطقه آسياي جنوبي پيوند خورده است. رويکرد امنيتي حاکم بر کشورهاي آسياي جنوبي تأثيري مستقيم بر اوضاع افغانستان دارد. حتي فراز و فرود در روابط اين کشورها بر اوضاع افغانستان تأثيرگذار است. در نوشتار کنوني سعي مي کنم منطقهگرايي و موانع آن را در جنوب آسيا بررسي نمايم و چشم انداز امنيت افغانستان را مورد بررسي قرار دهم.

شکلگيري سازمان سارک به معني منطقهگرايي در جنوب آسيا درک مي شد. اکنون که نوزدهمين اجلاس اين سازمان بنا است در اسلام آباد داير گردد کشورهاي همانند هند، افغانستان، بنگلادش و بوتان آن را تحريم نموده است و اين نشست به تعويق افتاده است. اين آغاز شکست پروژه منطقهگرايي در جنوب آسيا است. عوامل شکست منطقهگرايي در جنوب آسيا چيست؟

شکست منطقهگرايي در جنوب آسيا ريشه در چند مسئله دارد. ريشه بسياري از مشکلات به اختلافات مرزي ميان کشورهاي آسياي جنوبي بر مي گردد. هند به عنوان ابرقدرت منطقه جنوب آسيا با پاکستان بر سر منطقه کشمير و جامو اختلاف دارد. اختلاف اين دو کشور باعث سه بار جنگ رو در رو و خشونتآميز شده است. اختلاف مرزي تنها ميان هند و پاکستان محدود نمي شود.

افغانستان نيز با پاکستان مشکلات مرزي دارد. حکومت کابل از دوره حبيبالله خان تا کنون همواره خط ديورند را به عنوان خط مرزي نپذيرفته است. استدلال حکومت کابل اين است که خط ديورند بر اثر اجبار به حکومت کابل و مردم افغانستان قبولانده شده است. از اين جهت، قراردادهاي که در اين زمينه امضا شده است پذيرفتني نيست. با اين حال، حکومت کابل براي سالهاي متمادي در مناطقي که ادعا مي کند بخش از خاک افغانستان است قونسلگري داشته است. براساس حقوق بين الملل، اين به نوعي پذيرش حاکميت کشور ديگري بر آن منطقه است.

بنابراين، مشکل بنيادي در منطقه جنوب آسيا مشکلات مرزي است. درک اين مشکلات ميان کشورها متفاوت است. پاکستان مشکلات موجود در منطقه را خطري براي موجوديت خود احساس مي کند. به خصوص بعد از جدايي بنگلادش از اين کشور حساسيت اين کشور افزايش يافته است. پاکستان حتي مليگرايي در ميان پشتونها را خطري براي فروپاشي خود درک مي کند. به همين خاطر، اين کشور براي سالهاي متمادي در صدد سرکوب ملي گرايي در ميان پشتونها بوده است. زيرا، ملي گرايي ميان پشتونها منجر به تقويت مسئله پشتونستان و استقلال آن مي شود. پاکستان با تقويت بنيادگرايي در منطقه و به خصوص در افغانستان در صدد آن بوده است تا فرصت رشد مليگرايي پشتونها را سرکوب نمايد و نگذارد ايده پشتونستان بار ديگر مطرح گردد.

تقويت بنيادگرايي در منطقه اما، سود ديگري نيز براي پاکستان داشته است. پاکستان از گروههاي بنيادگرايي در دو منطقه کشمير و افغانستان سود جسته است. اگر بخشی از بنيادگراها در افغانستان مي جنگد و پروژه جهاد جهاني را پيش مي برد بخش ديگر آن در منطقه جامو و کشمير در برابر نيروهاي هندي مي جنگد. اين گروهها فراتر از منطقه جامو و کشمير حملات را در داخل خاک هند نيز سازماندهي و اجرا نموده است. حمله بر پارلمان هند يکي از ان موارد است.

اختلاف هند و پاکستان بر سر مسئله کشمير و تجربه سه جنگ و برتري نظامي هند باعث شده است که پاکستان سياست خاص در قبال افغانستان روي دست گيرد. عوامل مذکور باعث شده است که پاکستان افغانستان را به عنوان منطقه عمق استراتژيک و يا حيات خلوت خود فرض نمايد. اين کشور بعد از جدايي بنگلادش همواره در تلاش بوده است تا سياست خود را در افغانستان عملي سازد. اين سياست به پاکستان اين فرصت را مي دهد تا از خاک افغانستان به عنوان عقبه استراتژيک در برابر هند استفاده نمايد. اين مهم را نبايد ناديده گرفت که هند در برخي کشورهاي آسياي مرکزي پايگاه نظامي دارد. خارج شدن افغانستان از دست پاکستان به مثابه محاصره اين کشور توسط هند است. از اين جهت، اين کشور تلاش مي کند تا افغانستان را از دست ندهد.

درک سياستمداران پاکستان اين است که خارج شدن افغانستان و افتادن آن به دست هند به مثابه فروپاشي پاکستان است. زيرا، ملي گرايي پشتونها ممکن است سبب مطرح شدن مسئله پشتونستان شود.

در عين حال، بلوچ ها به عنوان يک گروه قومي براي سالهاي متمادي گرايش جدايي طلبي دارد. هند از خاک افغانستان مي تواند جدايي طلبي را ميان بلوچ ها تقويت نمايد. بنابراين، پاکستان مشکلات منطقه را خطري براي موجوديت سياسي خود درک مي کند. به همين خاطر، اين کشور از پروژه بنيادگرايي در افغانستان و کشمير استفاده مي کند.

کشورهاي منطقه جنوب آسيا بنيادگرايي و تروريسم را عامل ناامني و بي ثباتي در منطقه مي داند. تروريسم جهاني اگر چه در منطقه ريشه دوانده است اما، مسئله اصلي در منطقه آسياي جنوبي بنيادگرايي و تروريسم نيست. تروريسم و بنيادگرايي قابل کنترل است و کشورهاي منطقه مي تواند آن را کنترل نمايد اما، مسئله اصلي اختلافات و مشکلات مرزي ميان کشورها است. اين مشکلات عامل اصلي رشد بنيادگرايي در منطقه است.

در صورت که اختلافات مرزي ميان کشورها حل نگردد تنها راه حفظ ثبات و امنيت براي هر يک از کشورها تقويت دولت مرکزي و تمرکز بر نيروهاي امنيتي کشور است. در کنار آن گسترش سواد و حس ملي گرايي به کشورها کمک مي کند تا بتواند از امنيت و ثبات در کشور دفاع نمايد. پاکستان تا اين جاي موفق شده است بنيادگرايي را جايگزين ملي گرايي در افغانستان نمايد. به هر ميزان که جامعه ما مذهبي و ديني گردد به همان ميزان پاکستان از آن سود مي برد و افغانستان در دام جنگ و ناامني دست و پنچه نرم مي کند.

بنابراين، منطقهگرايي به عنوان الگوي امنيتي در منطقه جنوب آسيا پاسخگو نيست. تا زماني که مشکلات مرزي ميان کشورها حل نگردد و منطقه گرايي جواب نمي دهد. در وضعيت کنوني تقويت بنيادهاي دولت ملي، گسترش آگاهي جمعي و حس ملي گرايي در ميان شهروندان تنها راه حفظ ثبات و امنيت است.

http://www.dailyafghanistan.com/opinion_detail.php?post_id=137686